|
همین الانِ الان،خیره شدم به آسمون.راستی چقدر قشنگه...سیاهِ سیاه.هیچ ستاره ای نمی بینم.اما ماه تا توی اتاقِ کوچیکِ منم روشن کرده.وسط این همه سیاهی دمبال چی می گردم؟هنوزم مطمئنم که یکی ـ نمی دونم کی ـ یه شبی میاد و پرسه می زنه این دور و برا.دم پنجره ی اتاق من می ایسته.شاید بارونم بباره.پنجره رو باز کنم.بیاد تو که بیش تر از این خیس نشه.بعد بهم قول بده،که منم ببره یه چرخی تو آسمون بزنم و برگردم.اگه می شد برنگردم...نه،اجازه ندارم.بعد می بینم وسط این سیاهی آسمون،من و که وسط یه باغِ بزرگم.پر از گلای زنبق.زردِ زرد.انگار زمین موهای طلاییشو پهن کرده که باد بیاد و نازش کنه.منم وسط گلا دارم می رقصم.تو داری برام می خونی.دامنم با هر چرخشم مثل دامن گلنار باز می شه و من کیف می کنم.بعد تو به من ملحق می شی.دستامون تو دست همِ.بارون می شه و جیغ می زنم.جیغ می زنیم.دستای هم و ول نمی کنیم،می چرخیم و بالا و پایین می پریم.جیغ...بعد منم باهات می خونم.دستمو رها نکن.سرم داره گیج می ره.نفس نفس می زنم.چقدر خوبه.همه چی خوبِ خوبِ خوبِ.حالا آروم آروم سرعت و کم می کنیم.یهو خودمونو می ندازیم رو گُلا.زمین اصلن سفت نیست.قلبم...وای...می خندم،نه...می خندیم.بلند بلند.کی می تونه بگه چه وضعه خندیدنه؟کی می تونه بگه یواش تر؟هیچکس نیست.فقط ما سه تا.من و تو و ....خدا هم از خنده ریسه رفته و داره اشک چشماش و پاک می کنه و دست می زنه.پخش زمین شدیم.می شینم.می خزی رو زمین و سرتو می رسونی به دامن من.سرت تو دامن منه و دهنت بازه که بتونی قطره های بارون و بقاپی.نمی تونی و من بهت می خندم. آسمون هنوز سیاهِ سیاه.ستاره ها امشب کجان؟شاید رفتن چسبیدن به ماه.آخه نور ماه تا اتاق منم روشن کرده...دیگه چه فرقی می کنه.چه خوب می شد با همدیگه این پیانو رو برداریم و ببریمش تو خیابون.یه خیابون خوب.که آدماشم خوب باشن.نه،خیلی هم فرقی نمی کنه چی باشن.یه خیابون بزرگ که یک عالمه درخت داشته باشه و بوی شمال بده...پیانو رو بذاریم همونجا.من بشینم پشتش و تو هم ساز دهنی تو دربیاری.من پیانو بزنم تو ساز دهنی.دوست ندارم دورمون جمع بشن.ساز بزنیم و گدایی کنیم.کلاه چطوره؟واسمون توی کلاهت که مثل کلاهِ شعبده باز هاست و خیلی هم به من میاد پول بریزن.تا شب بزنیم.مردم که رفتن خونه هاشون که بخوابن بازم بزنیم تا خوابشون ببره.وقتی آسمون مطمئن شد کسی جز من و تو تو خیابون نیست،دو تا از اون ستاره های خوشگلش و واسمون می ندازه تو کلاه.هی؟مواظب باش از ذوق موسیقی رو قطع نکنیم٬ممکنه شک کنن و پاشن از پنجره هاشون نگاهمون کنن.آسمون فقط واسه من و تو ستاره می فرسته.آخه آسمون از اتاق من خیلی کم ستاره است.می ده که دلتنگش نشم...پیانو همونجا بمونه که من هر وقت دلم خواست بتونم برم همونجا بشینم و بزنم. حالا که هنوز آسمون سیاه و من خیره موندم بهش.ماه داره دور می شه.دیگه نور خیلی کم شده.سیاهِ سیاه. آدما شبا می خوابن.پرنده ها شبا می خوابن،خورشید شبا می خوابه.کیا بیدارن؟من بیدارم و تو و ماه و ستاره هایی که نیستن و نارنجی پوشای مهربون تو خیابون.کلاغا هم خوابن؟همشون؟آقا کلاغه ی الدوز هم خوابه؟کلاغِ تو پارکِ مرداویجِ اصفهان که مال من بودم خوابه؟اون همه کلاغ چی؟تو؟اون روز تو پارک ملت...خیلی زیاد بودن...کلاغا رو می گم.شاید هزارو...نه،صد و ...زیاد بودن دیگه.بالای درختا یه دایره درست کرده بودن و دورش پرواز می کردن.انگار یه میز گرد داشتن و همه با هم دعواشون شده بود که انقدر قار قار می کردن.شایدم عروسی بود.همه دور عروس خانم و آقاداماد می چرخیدن و شعر می خوندن.گفتم می خواد زلزله بشه؟گفتی شنیدی صدای کلاغ میاد می گن:خوش خبر!خوش خبر!؟خندیدیم...پس اونا هم همگی خوابن...ولی یکی دیگه هم هست...همون که پرواز می کنه فقط شبا...همون که پرسه می زنه...همون که میاد یه شب من و می بره یه چرخی تو آسمون بزنم.ازش خواهش می کنم بذاره برم پیش یه نفر دیگه تا اونم بیاد با هم پرواز کنیم.خب تو که همیشه با منی.یکی دیگه.آخه یکی دیگه نداریم،اگه بخوام بگم هی دلم می خواد این یکی و اون یکی هم باشه...صد نفر می شن.دلم می خواد اونا هم بیان یه چرخ تو آسمون بزنن.آخه اونا هم من می دونم جقدر دلشون می خواد.خب همه دوست دارن اما اونا از ته دل.ته دل کجا می شه؟همونجا که یه عالمه چیز توش جا می شه؟خالی هم نمی شه؟همش ته نشین شده؟همون.از همونجا می خوان.شاید بیدار باشن اونا هم.نبودن بیدارشون نمی کنم.می ترسن یهو پا می شن کلشون می خوره به تخت،لبشون می خوره به لبه ی تخت تاول می زنه.نه.بیدارشون نمی کنم.بخوابین.لالالالا...پیش پیش پیش.... تو این سیاهی شب یه جاده ی خیلی خیلی دراز هست.که باریکه.شاخه های درختاش از دو طرف خیابون رفتن تو هم.بهار.همه جا سبزه...با هم می دویم...تند تند...کم نمیاریم.میوها رسیده شدن خیلی.من می رم از درختا بالا.همون جا کلی میوه می چینم و می خورم.برای تو هم بیارم؟باشه...بازم بدویم.خیلی بدویم.اصلن دلم نمی خواد دوچرخه باشه،یا ماشین باشه،که مارو زود تر برسونه ته جاده...باید بدویم...می خوام زودتر تابستونو رد کنم...برسم به پاییز...حالا خوبه.باید قدم بزنیم.برگای خوشگل درختابریزه رو زمین...با هم بلند شعر بخونیم و راه بریم.اینجاهای جاده خیلی پیچ داره...مواظبیم.بارون بیاد خیس بشیم،آفتاب بشه...حالا که بارون می باره بیا یه کمی هم بی دلیل گریه کنیم.اون چیزا که ته نشین می شن ته دل که بالا نمیان.بذار بمونن.جاشون اونجاست...داد بزنیم..."همیشه خدایا محبت دل ها به دل ها بماند بسان دل ما..."بذار جاده سفیدِسفید که شد از برفا...بعد یه دفعه شیرجه بزنیم تو برف.حالا تا ته جاده سفیده...بدویم؟... دوباره قراره برسیم به بهار؟این جاده ته نداره؟خسته؟می تونیم خسته نشیم...خسته شدیم؟خسته نباشم! تو این سیاهیِ سیاهی جاده هم رفت...آسمون راستی خیلی یزرگه...از قابِ پنجره ی اتاق من بزرگ تره...بزرگ تر از آسمون خودشه.به نظرم که تنها سقفیه که از زیر بناش بزرگ تره... الان خیلی سیاهه.نور ماه که دیگه نیست.رفت اونطرف تر که من نمی بینمش.ستاره ها هم که...قهرن. من ذخیره دارم.حالا وقتشه؟ستارمو در بیارم؟کلاهت کجاست؟خودت کجایی؟تو کی هستی؟همیشه با من بودی...هستی...خواهی بود؟تو خیالمی؟یه موجود خیالی؟بی اسم...بی نشون.عالیه...بمون فعلن.حالا حالا ها باهات کار دارم.نباید از آرامش که می گن بی نصیب بمونیم.حتمن بوده که یه اسم واسش گذاشتن"آرامش".خب پس.می رسیم.آروم... پ.ن1:سیاهی شب هنوز تموم نشده.حرفای منم... پ.ن2:شب ِ سیاهِ بی ستاره ام به سر نمی رود... پ.ن3:وقتی شب سیاه باشه و ستاره هم تو آسمون نباشه و ستاره تو هم گم کرده باشی و کسی هم پرسه نزنه و آهنگ گوش بدی و ته دلت یه چیزایی قیلی ویلی بشه یعنی دلتنگی؟... ... + نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387 4:10 توسط سمفوني باران |
۱.خیلی دوسش داشتم.ولی اصلن پشیمون نیستم که ازش جدا شدم.این آخرا خیلی اعصابمو خرد می کرد.هر چند همیشه از وجودش لذت می بردم و تا اونجایی که می تونستم ازش مراقبت می کردم و بهش می رسیدم اما بعد از یه مدت حس کردم که چقدر وجودش اضافیه و نمی تونم تحملش کنم.دلم اصلن براش تنگ نمی شه.الان تازه می فهمم زندگی یعنی چی!اصلن: چه اهمیتی دارد... نهایتن می خواستم بگم: گیس کمندم :( آیا واقعن یه کچل شدن انقدر مهم بود؟خیر...مهم اینه که شبیه ایکیوسان شدم! 2.سر کلاس فکر می کنم که چی می شد اگه الان پنکه با این سرعت از جاش در بره و گردن بچه هارو قطع کنه و خون فواره بزنه و کسی مهلت جیغ کشیدنم نداشته باشه.اون وقت تو مدرسه سیلِ خون می شه... یا این اتدی که تو دست معلمه و داره باهاش می نویسه یهو خراب شه از پشتش درش جدا شه بره تو چشم راست معلم و از اونور کله اش بزنه بیرون و اون یکی چشمش بیفته تو دستش و بعد ...؟ یا "ش" که پای تابلو و با اون ناخونای بلندش هی می کشه رو تخته و می گه حواسم نیست...دلم می خواست ناخوناشو با انبردست بکشم و بذارم تو دهنش تا هر چی می جوه نتونه هضم کنه... یا مهتابیه کلاس یهو بترکه و تیکه های خیلی خیلی داغش بریزه رو تمام تن بچه ها و بسوزن و جیغ هم بکشن و جزغاله بشن و پوستشون کنده بشه و استخونشون بزنه بیرون و ... . . . همه رو نیمه کاره تموم می کنم...حوصله ی نعش کشیِ بعدشو ندارم دیگه! سر کلاس چیکار می کنن معمولن؟یکی یادم بندازه... ۳.نمی دونم چی بود.پیداش کردم.گم نشده بود ولی!ازش متنفرم: "باز می بینم مشکی چشمانت را...و گم می شوم در تاریکی اش.که سست می شوم در برابرش...فرو می ریزم. باز دست هایت...بوسه می زنم بر تک تک انگشتانت که..بو می کشم بهشت را از لابه لایشان و لمس می کنم خدا را.... باز لبانت... که سردیم را می گیرد و می بلعد و مرا گرم می کند.... قلبم که دارد از سینه در می آید برایت....همه وقت،و دستت را بگذارم روی قلبم که دستانت....وای دستانت برای من.همه ام را بگیر...دستانت را بده.... و روحت را که کشیدی روی تمام وجودم و من که بی تاب بودم و عطشناک...مثل همیشه تسخیر کردی و من سیراب شدم...لبریز شدم... من ذوب می شوم....تجزیه می شوم.... حل می شوم در وجود تو ....در روح تو... جسمم را بکش...روحم را ببلع.... من در حال سقوط بودم،آغوشت را باز کردی،در تو فرود آمدم. می شود اوج گرفت؟" 4. تا حالا شده تو قفسه ی سینه ات احساس خفگی کنی و نفس کشیدنت کند بشه و تند تند ضربانت بره بالا و هیچی از گلوت پایین نره و هیچی از گلوت بالا نیاد و فکر کنی که قلبت داره تو تنت سنگینی می کنه و توش پر از قیره و دوده و پر از خالی و بخوای سینه تو پاره کنی و قلبتو از توش برداری و توشو وا کنی و بندازی تو وایتکس و با شُت بشوریش و بذاریش توی یه ظرف یخ بعد برداری بذاری سر جاش تا ببینی آیا فرقی کرد یا نه؟!... زری می گه هیچوقت خدا رو نمی بخشم از اینکه ما رو آفرید... تقصیر کی بود؟چی می گی؟می شه خدارو بخشید؟ ۶.چشمم و می بندم رو این دو روز و اتفاقاش...بازم نمی کنم...لال بمیرم اگه به یادشون بیارم... ۷.هیچی.فقط واسه اینکه بشه هفت تا... پ.ن:ندارد + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 2:13 توسط سمفوني باران |
گفته بودم نگران نباش؟نگفته بودم...نفهمیده بودم.نفهمیده بودی آخه...روزای شورِ شور.شاید به جای آبم اشک می خوردیم.تا زیر تیغم رفتیم...گ.هِ زیاد تر از سهمم خوردیم.گذشت...مثلِ... مثل گرد قرمز سوزناک که درد داشت...لنگ می زدم...خوب شد اما... من که پیدا نشدم از ترک های عمیق...که نه با پن کیک و نه با کرم گِریم و نه با هیچ چیزه دیگه پاک نشد... و دلم خواست که دوباره بزنمت...به شرطی که تو هم بزنی.اینبار...بی شیپور... و گذشت دیگه...مثل عروسی نرگس...که چه خوش گذشت... من که با گرد قرمز سوزناک که نبود رقصیدم.مجلسم گرم کردم؟خوندم...با صدای خودش(جینگ و جینگه ساز میاد از بالای شیراز میاد...)گرم شد؟!گلوی من که سوخت... دلت نگیره یه وقتی؟گرد قرمزِ...دلت بگیره حفاری می کنم!اونوقت دیگه اسمش گرد قرمز نمی شه که... خواستم مثه یه بچه ی خوب کارای بد نکنم.ناخونامو نجوم...می دونی که؟نگه داشتم تا عروسی نرگس...اما یه چیزی تو مایه های قلبم مثل گلوم سوخت...آخه پیدا نشدم هیچ...گم ترترتر... حالا دوباره شروع می شه...تااااااااااا وقتی که بگی چندم مرداد عروسیته...نه.مرداد نگیر...به قول تو آفتاب خرما پزونه!(انجیل پجما)کاش خیابونا هم از اون کولرای مسجدالنبی داشت که وقتی بیست متریش می ایستادی تا ته دلت خنک می شدی...بوی سفید هم می یومد...بگم دوباره کاش؟هر چی هم بدمون بیاد ولشون نمی کنیم که... گفتم عروسیت؟به زهی هم گفتم.به تو هم می گم...که نه میام خواستگاریت نه می ذارم کسی بیاد...! خب پس می شه تااااااااااااااا...تا............وقتی که نمی دونم. گفته بودم مک بس؟ اونو بی خیال گفتم که چی گرفتم؟واست بذارم کنار؟... یه چیزی که بهت نمی گم این که ایندفعه وقتی کنارتم بودم دلم برات تنگ بود...امیدوارم زودتر بیای که آهنگ سارا کوری منتظرته... زهی بلند گفت خفه شیـــــــن!منظورش بند بریم بود ینی؟یه موقع هایی راست می گه... پ.ن:شاید...(خیلی مهم بود،خیلی!) + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 1:34 توسط سمفوني باران |
امروز دو ساعت در قید حیات نبودم.یه فرشته ی کوچولو گیر اوردم که باعث شد دو ساعت که خودش خیلیه به هیچ چیزی فکر نکنم و رها باشم.به هیچ عنوان نمیاد تو قالب کلمات اون حسی که بود! خلاصه...
این اولش بود.با وجود دو دندون بالا دو تا پایین احتمالن کار طاقت فرسایی می شه...
این لپ های کذایی هم جدن خوردن داشت! این جاست که می گن می شه خدا را از لابه لای انگشتای این فرشته ها قاپید...
آخرشم که...نخود نخود...
پ.ن:ساطوری جون شعرو که داری؟یه دل دارم... + نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 22:48 توسط سمفوني باران |
ستاره ها نه بلدند چشمک بزنند٬نه می توانند مال کسی باشند
پ.ن:سه نقطه هم ندارد. + نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 2:3 توسط سمفوني باران |
دیگه خیلی شب شده بود.رو تختم بودم و به خوابی که سه شب پیش دیده بودم فکر می کردم.یاد چیزی افتادم که سه روز بود ازش خواسته بودم.چشمامو بستم و دستامو به هم گرفتم و دوباره دعا کردم که خوابشو ببینم.خوابیدم... صبح که از خواب پاشدم هر چی فکر کردم یادم نیومد چه خوابی دیدم.اصلن دیده بودم؟ به پهلو دراز کشیدم و چشمم افتاد به گلای خشکِ تو گلدون که با هم از اون باغ بزرگه چیده بودیم.بهش گفته بودم گلا وقتی سر جاشونن قشنگن.گفت اینا دو روز دیگه می خشکن،می چینیم که همیشه پیشمون باشن... از توی کوچه صدای یه سوتِ بلند اومد.تصورش کردم که دوباره یکی از اون علفای نازک و گرفته لای دو تا شستش و توش فوت کرده.یادم افتاد که هیچ وقت نتونستم به خوبی اون سوت بزنم.از جام پریدم.حتا از پنجره هم نگاش نکردم و دست تکون ندادم.دویدم.رفتم تو حیاط و از آبِ حوض پاشیدم رو صورتم و رفتم تو کوچه.تکیه داده بود به دیوار و دست به سینه زل زده بود به پنجره ی اتاقم.سلام کردم.گفتش باید بدویم.خیلی بدویم.گفتم کجا؟گفت یه جایی کشف کردم.می خوایم بریم دزدی!دوید... همینطور که داد می زدم وایسه باهاش می دویدم.از خونه ها دور شده بودیم.نفسم بند اومد و ایستادم.برگشت و گفت راهی نمونده.دستمو کشید گفت بیا آروم می ریم.هر چی ازش پرسیدم کجا هست حالا؟ یا جواب نمی داد یا می گفت می فهمی عجله نکن.گفتم از خونه خیلی دور شدیم.گفت تو که نگران گم شدن نیستی؟انقدر با هم اینجاهارو اومدیم که حفظیم...اما آره...از اینجا به بعدشو دیگه نیومده بودیم.انقدر نپرس دیگه می خوام خودت ببینی.منم دیگه هیچی نگفتم. رسیدیم سر یه کوچه ی خیلی خیلی طولانی.پیچیدیم به چپ.همین طور که تو کوچه می رفتیم یهو برگشت جلوم ایستاد و گفت باید چشاتو ببندی.اولین بارش نبود.حتمن یه جای قشنگ دیگه کشف کرده بود.چشمامو بستم.دستمو گرفت و راه افتادیم...هنوز خیلی نرفته بودیم که یه بوی خوب و آشنا خورد به مشامم.انگار هوا غلیظ شده بود.دستاش رفت رو شونه هامو من و به طرف راست چرخوند و گفت:یک...دو...سه... قبل از تموم شدن سه چشمامو باز کردم.باورم نمی شد.خیلی قشنگ بود.یه درخت بزرگ نارنج به قشنگیه اونی که تو خواب دیده بودم.تا حالا نارنج ندیده بودم.حتا بوشم نکرده بودم.با این حال آشنا بود برام.چقدر دلم می خواست زودتر خودم بچینمش و مزه شو بچشم.مجبور بودیم از دیوار بریم بالا.دیوارش خیلی بلند نبود.انقدر که می شد ازش بالا رفت.اونور احتمالن یه باغ بزرگی بود که وسطشم خونه بود که توش زندگی می کردن.یه جای دیوار و پیدا کردیم که بیشتر کنده شده بود و یه جای پای خوب بود.زودتر رفت بالا و منم بعدش رفتم.دیوارش پهن بود می شد راحت روش راه رفت.به درخت که رسیدیم رفتیم بالا.تخصص جفتمون بود.دستم خورد به اولین نارنج.چیدمش و بوش کردم.زیر برگا هوا خیلی خنک بود.گفت بجمب الانه که از راه برسن.چندتا چید و داد دستم تا نگه دارم.گفت برای امروز بسه!اینم از نارنج دزدی...زدیم زیر خنده.از درخت رفت پایین لب دیوار و نارنجارو از دستم گرفت تا منم برم پایین... پسر صابخونه بود انگار که داشت می رسید به در.یه چوب دستش بود و می کشیدش به زمین.نزدیک که شد مارو دید...هیچ کاری نمی تونستیم بکنیم. سریع دستاشو پشتش قائم کرد و دوید و از دیوار پرید پایین و گفت بپر بدو...نمی دونم اون لحظه حواسم کجا بود.خیره مونده بودم به چوبه دست پسره.خواست بدوه که دید من هنوز بالای دیوارم.اون پسره هم رو به روش ایستاده بود.به من نگاه کرد و سریع نگاشو دزدید و خیره شد به پسره با چوب تو دستش.خیلی هیکلی بود.می تونست جفتمونو قورت بده.تا اون لحظه هم هیچی نگفته بود.... فقط صدای پرنده ها می یومد و نمی دونم چرا انقدر دیر می گذشت... دستاشو از پشتش در اورد و یه دفعه نارنجارو ریخت جلوی پای پسره و با یه صدای لرزون و بلند گفت بیا٬حالا بذار اون بیاد پایین!چشم پسره خیره موند به جلوی پاش.من نشستم رو دیوار و سریع پریدم.اونم تندی دستمو گرفت و دوید.دویدیم.دستمو سفت گرفته بود و فشار می داد.و من هر لحظه حس می کردم که دستم می خواد جدا بشه.تند می دوید و من بهش نمی رسیدم .تا وقتی که می دویدیم به این فکر می کردم که هیچوقت این جوری نشده بود.اینجا دور بود و ناآشنا.دیگه داشت گریه ام می گرفت.پاهام سست شده بود.رسیدیم نزدیک بید مجنونمون.ایستاد و بعد خم شد و دستاشو گذاشت رو زانو هاش همونطورم نفس نفس می زد.منم نفسم گرفته بود.بغض کردم.روشو با اخم کرد بهم.بغضمو که دید اخماشو وا کرد و با صدایی که از ته چاه می یومد گفت حالا اشکالی نداره...غصه ات نشه... رفتیم ولو شدیم زیر بید مجنون.هر دو خسته بودیم و عرق از سر و رومون می ریخت.انگار که یه دفعه یاد یه چیزی افتاده باشم،دستمو بردم تو جیبم...یه چیزِقلمبه توش بود،لمسش کردم...گرد...می دونستم چیه.با دستم فشارش دادم.بلند بلند خندیدم.نگام کرد و با تعجب گفت چی شد؟گفتمش حالا تو چشاتو ببند...تردستیه!چشماشو بلافاصله بست.نارنج و از تو جیبم در اوردم و گفتم حالا... چشماش و وا کرد و از تعجب گرد شد.انگار می خواست چیزی بگه که تبدیل شد به خنده با قهقهه های بلند.دلمونو گرفته بودیم و می خندیدیم.درسته کوچیک بود.اما اونی بود که اول از همه دستم بهش رسید.تنها نارنجی که خودم چیدمش... و من بالاخره نارنج خوردم...و بالاخره بوشو شنفتم و لمسش کردم...و بعدها...که خیلی گذشت...خیلی خیلی بعد ها...یادم افتاد که راستی، بوی نارنجو می داد.بوی آشنایی که همیشه با من بود و ... مزه ی نارنج و می داد... شاید رنگ دستاشم نارنجی بود...کی می دونه؟ که رویای من یه عشق نارنجی بود.... پ.ن۱:نمی دونم چرا نگفتم قبل از فرار کردنمون از پیش پسره مامانش رسید و بهمون سوسک داد خوردیم.و اصلن نمی فهمم چرا ما اون سوسکارو خوردیم!!!بهتر بود که نگم... + نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 18:13 توسط سمفوني باران |
حالِ گرفته ام گرفته تر شد... چهار قطره اشک که...و فاتحه... . . . خسرو هم رفت.شکیبا هم رفت. روحش شاد... :(( + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 16:48 توسط سمفوني باران |
دووور...خیلی دور٬خاطره های...
ده سال...شاید... مثل یک رنگین کمون هفت رنگ ای صمیمی ای قدیمی هم قطار شهر شب با مردم چشمک زنش ازدحام کوچه های بی کسی این منم دلواپس بود و نبود تا به کی از آرزوهامون جدا غنچه عشقم همیشه باز باز هم زبونی ها اگه شیرین تره + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 17:3 توسط سمفوني باران |
پ.ن:با تشکر از زهرا... + نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 23:24 توسط سمفوني باران |
لای پنجره گیر کرده ام! دستمم که به ماه نمی رسد تا بچینمش… تو هم که نیستی دب اکبر را نشانم دهی و من بگویم قدر چشم هایت را بدان… طبقه ی چهاردهم هم که… حالا خیلی نزدیک است به زمین…به آدم های بالای پشت بامِ روبه رو که دست تکان می دادیم… می دادم… برق هم که نیست… خواب های طلایی هم ته ته اتاق است و دستم نمی رسد که با نور ماه و شمع که نور ندارد بزنم و ده بار بزنم و باز بگویی یک بار دیگر… اصلن پنجره را باید از بیخ و بن و اصل و ریشه از جا در آورد... تا گیر نکرد…گیر نکرد…مثل بغض در گلویم…در گلویت… گیر کرده ام لای نفس هام،لای تپش قلبم،لای غصه ها،لای تیک تاک ساعت،لای قرص ها که جواب نمی دهند،لای کلاویه های پیانو،لای فکر ها،لای گذشته ها،لای آینده ها،لای سر در گمی ها٬لای تمام این سطر ها٬لای کلمه ها٬لای درس ها،لای کبریت ها،لای زخم ها،لای سر گیجه های لعنتی،لای روز های بلند٬لای شب های بی ستاره،لای خستگی ها،لای دلتنگی ها،لای تنهایی ها،لای انتظار ها،لای فاصله ها،لای دوست داشتن ها،لای سادگیم،لای عادت ها،لای شکست ها،لای نگاه کلاغ ها،لای آهنگ ها،لای دست هاش،لای چشم هاش،لای "والتین و الزیتون…"،لای زندگی،لای دنیا،لای سایه ها،لایه هیچ های لعنتی،لای لعنتی ها،لای هیچ ها… پ.ن:"الیس الله باحکم الحاکمین" + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 1:18 توسط سمفوني باران |
گفتم بت پاشو بیا اینجا...حالت مچاله شده اعصابت له؟خوبی یا چطوری؟ ا.ن نشو جوابم را بده... گفتی گو... را داده ای توی غذایشان بریز هم نزن اعصابه گ.ه مرغِ حسن گم شدم تو بغض می کنم از بس این روزها هوای کسی نیامده حتا کلاغی که پشتِ پنجره ی اتاقت را ببند سرما نخوردم هپاتیت گرفتم درد می کنم مشتم را توی دهنت را ببند لعنتی...اه!خسته شدم...لجنزار شده بوده اینجا.نمی تونم بیام نمی شه ... گفتمت خب پس نیا،ما فکر می کنیم که تو مثلن اینجایی،تو هم فکر کن که مثلن آنجایی،نه...اینجایی! گفتمت بَلَت نیستی دیگه.باید با ا.ن و گوجه سبز هلی کِتِنه درست کنیم(که اشتباهی با دلال(که تو می گویی درستش دلار است) درست می کنن)بعد بخوریم بعد دوباره بری...،به این روزها و آدم ها و ارا و خرا و بعد بکوبیم و دوباره بخوریم...وقت خوابت نگذره؟امشب خوابه ا.. می بینی با آبدوغ خیار... گفتمت ار ار؟ار ار؟ ار ا... نفس بکش لا مصب،هنوز جوونی! گفتی بشا...تو دهن همه ی آدم ها که گو..گو...اضافه فقط بلدند.اَی تف...گفتی ری.قم می آید اسم لجنِ نجسِ حروم زاده هایی رو می برم که حالم از همشون بهم می خوره.به... گفتمت ما که ت...نداریم،ای کاش پسر می شدم،هم ... داشتم،هم عاشقت می شدم،شرط می بندم که عاشقت می شدم...تازه اگه بال هم داشتیم پرواز می کردیم و حسابی مردم را قهوه ای می کردیم و بلند بلند می خندیدیم و بعد گریه می کردیم و بعد مویت را می کشیدم و بعد دستم را گاز می گرفتی و بعد ...هه..هه... گفتی خفه شو د...نمی کشم،نفسم بریده،دیگر کم آورده ام...پسر بودی محل سسسگ نمی ذاشتم بهت!عاشقم می شدی که چی؟گ.هی که تنها می خوردم و دو تایی بخوریم؟لعنت به من و تو و مردمی که قهوه ای هستند به اندازه ی کافی...وقته خوابم خیلی وقت است گذشته،تاریخِ انقضایم تمام شده لامصب... گفتمت نفس که مدت هاست بریده،هن هن نکن،فقط...صبر را کدام ج...خانه ای تقسیم می کردند که به کسی نرسید؟!فعلن ته مانده ی نفسِ خِلتیم را بگیر بکش تا کشیده شود...عاشقت که بودم،محلِ سگ هم نمی خواستم،هیچی،ذوب می شدم،بعد می مردم...برو کپه ی مرگت را بذار تا یک روزِ ت... دیگر شود... . . . پایان ندارد... پ.ن۱:اصلن برام مهم نیست. پ.ن۲:جدی نگیرید... پ.ن۳:خب دلم براش تنگ شد٬گناه نکردم که.فقط...دل م/ش خواست... + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 22:8 توسط سمفوني باران |
پ.ن:این چیست؟ + نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 14:7 توسط سمفوني باران |
ماهور.تنها و بهترین دوستم در مدرسه.اسفند ۱۳۸۶ + نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 17:27 توسط سمفوني باران |
عجب...
عجب روزاییه.همینجوری می گذرن و شوت می شن به تاریخ.الافی هم دیگه حدی داره!... اتاق٬آشپزخونه٬توالت٬کتاب٬پیانو٬فوتبال٬خواب٬خواب٬خواب و...خواب.همین.همشم تکرار می شه.مثل همیشه تو امتحانا کلی برنامه ریختم واسه تعطیلی هام که اونم دو هفته بیش تر نیست و هیچ کدومشونو هم انجام ندادم.چقدر بی مزه شده کلن همه چی.بود یعنی٬الان تشدید شده.دیگه حس هیچ کاری نیست...بی حوصله تر و بی خاصیت تر از همیشه.دلم می خواد تمام عمرم و بخوابم و خوابم نبینم.یا حداقل اگه می بینم کابوسای همیشگی نباشه.خواب باشه.بعدشم هی باید غلت بزنم و هزار و یک جور فکر و خیال مسخره بیاد و بره.این قسمتش دیگه از همه بدتره... خدانکنه ما تعطیل بشیم.دیگه کار خونه می افته گردن ما.البته بنده نهایت سعیمو می کنم که از زیر کار در برم.خیلی هم موفق بودم! اما خب.آشپزی می تونه چیز جالبی باشه.که امشب در این زمینه نوآوری های کاذب فراوانی به خرج دادم. «کُتلت» !!! خیلی هم خوشمزه شد.اصلن همین که نسوزوندم خودش خیلیه! عکس گرفتم تا هنر نمایی مو نشون بدم... ۱.سعی کنید بخونید.خیلی سخت نیست البته.خیلی دیونه ام نه؟خب البته کار طاقت فرسایی بود.اما با موفقیت انجام شد.دیگه چیکار کنم.به عشق این وبلاگ و به عشق... ۲.دل٬قلب٬پنج بر عکس٬دیگه چی می تونه باشه؟!...می خواستم یه تیرم از وسطش رد کنم که دیر به فکرش افتادم!!! ۳.گفتم ما که تو آسمون ستاره نداریم٬حداقل یه دو سه تایی با مواد کتلت درست کنیم...اینارو خیلی دوست داشتم.البته یک عدد «داسِ مهِ نو» هم بود که قبل از عملیات عکس برداری توسط برادرِ گرامی نوش جان شد! پ.ن:به امید نوآوری های دیگه در زمینه های دیگه...! + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 1:22 توسط سمفوني باران |
«الا بذکر الله تطمئن القُلوب» . . . پ.ن:عجیب نیست؟... + نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 4:24 توسط سمفوني باران |
|
| ||||||